اي كاش عشق موتور زندگي ما بود
ما چرا زخمي هستيم. غير از اين است كه كس ديگري زخمي بر ما زده. زخمهاي ما مثل شهاب سنگ كه از آسمان نيامده اند كه
و جالب اينكه عامل زخم ما خودش هم زخمي است. چه بسا بيشتر از خود ما. چرا اين مجموعه زخمي مدام بر زخم خود و ديگران مي افزايد. آيا اين روند تا ابد بايد ادامه يابد
تا حالا چند بار فقط به اين نيت كه زخمي بر كسي نيفزاييم كاري را كرده ايم يا نكرده ايم كه اينچنين همه نالان و مويه كنان از زخم ها مي گوييم. طوري كه تمامي هم ندارد
ما مثل دونده هاي دو ميداني هر چه را كه به ما مي دهند بي كم و كاست مي دهيم به نفر بعدي. بي آنكه ببينيم كه محتوي اين بسته چه بود. يك بار نگاه كنيم. شايد همان يك بار كافي باشد. ببينيم كه چه چيزي را منتقل مي كنيم. جامعه و اجتماع و خانواده و دوستان و هر عامل بيروني هر چه داد آن را عينا با بعدي هم مي كنيم و شديدا هم برايمان موجه است چون همه مي كنند. مگه عيبي داره؟